آینه جم :   استان زرخیز بوشهر مهد فرهنگ و هنر است و طی سالهای گذشته هنرمندان بزرگی را در دامن خود پروریده که آوازه ی هنر آنها مرزها را شکسته و چهره هایی ملی و بین المللی شده اند.


در ابتدای گفتگوهای ویژه ی اتحاد جنوب سراغ بمب خنده ی استان‌ رفته ایم ، مدتها در فکر این بودیم که حسن غلامی  را چگونه برای مردم بیشتر معرفی کنیم؟


شاید خیلیها حسن را فقط در جعبه ی جادویی دنبال کرده بودند.کسی که دراوج خنده گریه میکند. یکِ مهر یادآور مهربانی های دی بارونی زن بزرگ روزگار زندگی حسن که سر زایمان دی عباس برای حسن بی تابی میکرد.دی بارونی قصه ی همیشه ی زندگی حسن شد.در کوچه پس کوچه های بنک در یک مهرماه فرزند چهارم  شادروان زائرمحمد به دنیا آمد که از بدو تولد با چشمانی خندون فقط به فکر خنداندن بود.کودکی ناآرام و شیطون و بازیگوش ولی طناز و پرانرژی. ازصبح مثل کارگران و کارمندان میرفت بیرون و غروبی به خانه می امد و جواب پدرش میداد کار داشتم.


 پسر بچه ی سبزه روی بنکی تنها دغدغه اش خنداندن بود و برای هر روز تابستان هایش برنامه داشت. غروب ها تو کوچه ها جار میزد که آهای امشب حسن غلامی فیلم دارد(تاتر)و شبها اهالی محل می امدند دم در منزل پدرش و سکویی آنجا بود و حسن اجرا میکرد و مردم می خندیدند.تاترهایی که معنی نداشت فقط دوست داشت مردم بخندند.شبهای بعد مردم کوچه های دیگر نیز می امدند.در گروهای سرود بخاطر صدای خوبش که مورثی بود در منزلشان تک خوان گروه سرود بود.از برادرش عباس راهنمایی میگرفت او شاید سالها قبل تاتر پوچی یونسکو بازی میکرد.دکتر محمدعلی ریاضی اسم هنریش را حنل نامید.


و این کودک ناآرام آن دوران تمام مجلات ورزشی، جوانان امروز، اطلاعات هفتگی، کیهان بچه ها، کیهان ورزشی، دنیای ورزش، نهال انقلاب، کودک مسلمان، جدول دانستنیها و.....از طریق عباس و عبدالله میخواند.حسن تمام صفحات مجلاتی که تبلیغ فیلمی بود را برش میزد و برمیدادشت و میگفت روزی به سینما خواهم رفت.


و در پسین یکم مهرماه که بادگرم وشرجی و نیمه خنک با هم گلاویز بودند حسن غلامی به برازجان، دفتر هفته نامه  اتحاد دعوت شد و این گفتگوی ۲ ساعته ی اتحاد جنوب و حسن غلامی شکل گرفت. هر چند برای شرح تمام ناگفته های زندگیش باید ساعتها وقت گذاشت و حرفهای بکر و جذاب این شومن ممتاز استان را به تحریر در آورد.گفتگوی مفصل و خواندنی اتحاد خبر با ایشان در ادامه تقدیم مخاطبان ارجمند می گردد.

اولین تجربه ی زندگی حسن غلامی چیست؟
اولین تجربه ی زندگی ام بر می گردد به یک توپ لاکیِ پنچر که از مغازه عمویم زار مختار دزدیدیم، آن توپ لاکی را به کوچه آوردیم و با آن بازی کردیم و شعر قدیمی که کنار سنگ سید محمد می خواندیم و می گفتیم چی چی سنگ ترازی بچه ها آش بخورین بیاین سی بازی ، کی اومد کی نومد و بعد می گفتیم ابراهیم سید محمد نومد و بعد می گفتیم چرا نیامد؟ می گفتیم باد بچش بی، چه بچه ای؟ بچه گراز (می خندد)

این باعث می شد که ابراهیم بخاطر اینکه در کوچه مسخره بچه ها نشود ، بلند می شد و می آمد در کوچه بازی می کرد. نجات می آمد، عبدالله مان می آمد، اصغر،صغری، زهرا سید محمد، زهرا میش محمد، بهمن جعفر مشهدی محمود،رضا شریف می آمدند و این در ذهنم است و هیچوقت فراموش نمیکنم به دلیل اینکه اولین خاطره در زندگی ام این است.

همیشه وقتی باران می آمد، شعر باز باران با ترانه که در کلاس سوم ابتدایی می خواندیم، فک می کردم این بچه واقعی است و با همان شلوار راه راهی ابریشمی سبز و سفیدی که بر تن داشت تصور می کردم که این بچه در جنگل گیر کرده است.



خردسالی حسن غلامی چگونه شکل گرفت؟

مادرم می گوید وقتی به دنیا آمدی شکلی نداشته ای و (یه مشت خنده رخته بیدی زمین) اینها را جمع کردند و حسن‌ غلامی شد. مادرم می گوید دهنت باز و میخندیدی و هنگام دنیا آمدن همه ی بچه هام مرحوم پدرت اینجا بود به جز تو و آن موقع پدرم قطر بوده است. مادرم می گوید وقتی متولد شدی گفتند زار محمد متولد شده و شبیه پدرم بوده ام. شکل گیری من بر اساس اقلیم جغرافیایی پیرامون خودم بوده است و در منطقه ی  بنک کنگان همانجایی که خیلی از کوچه ها خاکی بود. مردم گندم، جو، گوجه، بادمجان کشت داشتند و آن موقع تا دریا دو کیلومتر فاصله داشتیم و هر روز در آب دریا بودم، اما حالا این فاصله به ۵۰۰ متر تبدیل شده است.
زمان کودکی بچه ای شیطان بودم و مدرسه ها شروع شد اما ۱۵ روز از اول مهر گذشته بود من و مادرم به مدرسه رفتیم و به مدیر مدرسه گفت می خواهم بچه ام را کلاس اول ثبت نام کنم، گفتند ۱۵ روز از اول مهر گذشته و کلاس ها تکمیل شده، مادرم گفت: اشکالی ندارد، کلاس دوم ثبت نامش کنید و من تنها کسی بودم که با کلاس دوم دبستان شروع کردم. (می خندد)



در کلاس و مدرسه دانش آموز منظمی بودید؟

معلمی داشتم به نام احمد آزادی که حالا در دبی است، در کلاس ما دانش آموزی بود که اصلا نمی توانست حرف بزند با سکوت گوشه ای برای خودش می نشست و وقتی معلم بلندش می کرد نمی توانست حرف بزند، آن بچه به حدی ساکت بود که بعد شد حسن غلامی و من توانستم در کودکی ام حرف بزنم. در کودکی خیلی کتاب خواندم و کودکی ام با مطالعه شکل گرفت چون برادرم عباس در حوزه علمیه شاگرد شهید دستغیب در شیراز بود و برایم کتاب می آورد اولین کتاب های داستان راستان، کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب کرمانی را من خواندم. جالب است که بی نوایان را در کلاس سوم ابتدایی خواندم.فرزند چندم خانواده هستی؟

فرزند چهارم خانواده هستم. عباس، عبدالله، بعد خواهرم زهرا و بعدش خودم و سه خواهر و برادرم روح الله

عباس خطاط و قاری ممتاز قران ،عبدالله نقاش و روح الله هنرمند تاتر و موسیقی و آواز و دو خواهرم در نمایشهای گوناگون طنز با من همکاری میکردند.



در خانواده از چه کسی بیشتر تاثیر گرفتید؟

پدرم با اینکه مذهبی بود و ۵۵ سال مداح اهل بیت بود، آنقدر شوخی می کرد که عجیب بود ولی مادرم بر من تاثیر گذاشت. مادرم تلویزیون ۱۴ اینچ کوچکی از زار محمود خدا بیامرز خرید. اولین شبی که ما تلویزیون دیدیم قصه زندگی سگی چارلی چاپلین بود، من همان شب چارلی شدم و مثل چارلی چاپلین حرکت کردم و عباس برادرم سیبیلی با پشم بز برایم درست کرد و با چسب لوله روی لب بالایی ام گذاشت. شلوار پدرم و لباس مادرم را پوشیدم و عصای پدر بزرگم غلو محمدحسین را در دستم گرفتم و عباس می گفت حالا حرکت کن. عباس من را وادار کرد.  یه شب سرد زمستانی بود که آبادانی ها جنگ زده شده بودند و به خانه ما آمده بودند عباس برایم سیبیل گذاشت و کت پدر بزرگم، شلوار پدرم و لباس مادرم‌ و عصای پدر بزرگم را پوشیدم. عباس گفت برو پشت پرده بایست و آبادانی ها که آمدند و سفره انداختیم تو مثل چارلی چاپلین حرکت کن. از ساعت ۴ بعدازظهر پشت پرده بودم که فامیل هایمان بنشینند و ساعت ۹ شب غذا بخورند، من ۵ ساعت پشت پرده خانه عموم قایم شدم، فقط بخاطر یک نقش کوچک، که بتوانم راه بروم و اینها بخندند. سفره که انداخته شد عباس گفت: چارلی حرکت کن، من با عصا حرکت کردم و همه خندیدند و نی قلمی که پدرم به پشتم زد و گفت: بدو مسخره نکن ولی همه آن شب خندیدند.


من از پدرم کتک خوردم اما رفتم بیرون و گریه می کردم و به عباس گفتم: تقصیر تو بود که من کتک خوردم و تو گولم دادی که پدرم من را زد، عباس گفت: نه این سیبیل یک روز کمکت می کند و واقعا یک روز کمکم کرد.
الان من همان کودک، پشت همان پرده هستم با شلواری که شش وصله داشت.

اگر عباس غلامی در زندگی من نبود، من هیچوقت حسن غلامی نمی شدم. شاید حسن غلامی در بنک می شدم ولی حسن واقعی الان نمی شدم. به نظرم مثل ناصر محمدخانی هستم که ناصر از نونهالان و نوجوانان شهر ری و ... شروع کرد. من هم مثل او از کوچه پس کوچه ها مثل فوتبال و توپ خاکی شروع کردم. من بازیگر تئاتر سال ۱۳۶۰ هستم. برادرم عباس گفت کسی نیست بیاید پرده بکشد تو بیا و برای ما پرده بکش چون اون موقع در تئاترها پرده می کشیدند. من روزی داشتم پرده می کشیدم، نمایشی بود به نام صدٌام در دام یا بکش که نه سنگینه از محمد قاسمی. محمد قاسمی پدر میثم قاسمی، مدیر راهنمایی ما در زندگی من خیلی تاثیر گذار بود. همینطور که پرده می کشیدم و مردم به من نگاه می کردند و به من برای مردم شکلک در می آوردم و مردم می خندیدند.



در مسیر بازیگر شدنت، اولین مانعی که حس کردی وجود دارد چه بود و آن مانع را چگونه بر طرف کردی؟
اولین باری که پرده باز شد و حسن غلامی نقش بازی کرد در سال ۱۳۶۴ و در کنگان و بنک تئاتر بازی کردم. به پدرم گفته بودند که جلوی پسرت را بگیر خیلی مسخره می کند و مردم را الکی می خنداند و تو یک آدم مذهبی هستی‌. پدرم گفت: بابا درست را بخوان چون به پدرم گفته بودند که حسن خیلی شوخی می کند. پدرم به من گفت: جای اینکه اینها را بازی کنی برو و فیلم جبهه ای بازی کن و پدرم دوست داشت من در نمایش جبهه ای بازی کنم.
پدرم مانع نبود بلکه بعدها باعث شد که من پله ترقی را طی کنم. هنگامی که جایزه بهترین بازیگر را از جشنواره فجر مدارس راهنمایی از دستان آقای امیری و بارانی گرفتم، یک دفتر کاهی ۶۰ برگ با یک خودکاد رکسی و یک قاب حضرت امام خمینی بود، به خانه آوردم و پدرم گفت احسنت بابا تو یه چیزی می شوی ادامه بده و پدرم هم باعث شد که من پیشرفت کنم. من از کنگان و بنک به بوشهر می آمدم و هفته نامه سینماها و ورزشی آن موقع را می خریدم و به خانه می بردم. تاثیری که استاد شجریان در زندگی من داشته هم کم نبوده. یک روز به همایون شجریان گفتم سلام من را به پدرت برسان و به بگو تو باعث شدی که من طناز باشم.اولین جایزه ای که دریافت کردید چه بود؟

اولین جایزه ام دفتر کاهی ۶۰ برگ با خودکار رکسی در سال ۱۳۶۳ گرفتم، که دفتر ۶۰ برگ را هنوز دارم و آن را رشمیز خورده است.


حسن غلامی در ایام کودکی چگونه با هنر آشنا شد؟

اولین باری که با هنر آشنا شدم از طریق موسیقی بسیار زیبای استاد شجریان بود. یک نوار کاستی را خالو عباس عیدی خدا بیامرز از آبادان که با لنج ها آمده بود یک نوار کاستی از استاد شجریان آورده بود و کاری بود با استاد علی تجویدی اجرا شده بود،  من آن را گوش گرفتم و عاشق استاد شجریان شدم و آن باعث شد من به سمت هنر سوق پیدا کنم و آشنا شوم.
همچنین شنیدن آواز ام کلثوم، در تلویزیونی که آن موقع دایی عباسمان داشت. سال ۱۳۶۲ ام کلثوم‌ را از طریق قنات العربیه کانال چهار بحرین می دیدم. هارمونی رنگ های کنارم، سختی هایی که پدرم می کشید این ها همه آواز رنگ موسیقی بوده در زندگی من. یا زمانی که من با پدرم می رفتم دریا و جاشوها در حال ماهیگیری نیمه می خواندند "هله دی ملا هله هله" و گل ها و  برگ سبز شجریان خیلی بر من تاثیر گذاشت.



چه حسی در حسن غلامی وجود داشت که اون حس به خروجی فعلی منتهی شده است؟

این حس در حسن غلامی است که وقتی یک آهنگ خیلی قشنگی را گوش می گیرم یا چارلی چاپلین را نگاه می کردم، خودم را در لباس های چارلی چاپلین پنهان می کردم و می گفتم روزی من چارلی چاپلین خواهم شد. بعدها عباس غلامی به من گفت تو چارلی چاپلین نمی شوی، گفتم چرا؟ گفت چون چارلی چاپلین یکی است و سعی کن خودت باشی و بالاتر از چارلی چاپلین فکر کنی تا بشوی اکبر عبدی، من گفتم از این‌ ها هم بالاتر خواهم شد، من این قدرت را دارم که طنزهای خلسه درونی خودم که برگرفته از موسیقی زار بنک و موسیقی مشهدی رمضون نظافت و حیدر سلمانی است که وقتی می نوازند من می توانم اوج بگیرم و بالا می آیم و نی انبان میش مشهدی رمضان باعث شد که من‌ به هنر روی بیاورم و جالب است بدانید هیچ جای استان موسیقی نی انبان جز بنک نداشته است.از یک جایی حسن غلامی افقی برای خودش طراحی کرد، از کی استارت زدی که شومن برتر ایران شوید؟

 ۱۳ آبان سال ۱۳۶۵ روز دانش آموز در مدرسه شهید بهشتی بنک و جلو جمعیتی که اجرا کردم و از خوشحالی که مردم داشتند دست می زدند، من الکی حرکات لودگی آن زمان ها را اجرا می کردیم و الکی پاتیل روی سرمان می گذاشتیم و نماد کلاه بود و صرفا برای این بوده که مردم بخندند. 
من استندآپ کمدی اجرا می کردم و نمیدونستم که روزی استندآپ کمدی می شود، من جلو جمعیت اجرا می کردم و مردم می خندیدند و آن استندآپ کمدی بود. من اجرا می کردم و نمیدانستم و جلوتر از خیلی ها اجرا کردم.

در سال ۱۳۷۰ به تاثیر از فیلم قشنگی که از اکبر عبدی دیدم، فیلم مدرسه ام دیر شد، بود و اکبر عبدی هم روی من تاثیر گذاشت.


تعریف طنز و طنز مطبوعاتی و تلویزیونی چه فرقی باهم دارد؟ و حسن غلامی کدام را بیشتر دوس دارد؟

خیلی از انسان ها علی اکبر دهخدا را از روی نوشته هایش شناخته اند، کلیله و دمنه هم خوانده اند این ها می توانند یک مطبوعات باشند. طنز مطبوعات نیش خندتر و سخت تر است. مطبوعات نوشته است و نمی شود پاکش کرد، طنز مطبوعات یک طنز سخت است و طنزی است که در گونه ها و عصرهای مختلف با مردم آمده و عجین شده است. همانطور که طنز مطبوعاتی می تواند زندگی انگلیسی ها را در یک‌ قرن عوض کند. اما فرق طنز مطبوعاتی با تلویزیونی در این است که در تلویزیون لمسش میکنی و نگاهش میکنی و در وجودت میرود و به خاطر می سپاری اما مطبوعاتی قلمش خیلی زهر دارد.اگر طناز نمی شدی، حسن غلامی الان کجا بود؟

صد درصد معلم انشا می شدم، چون به معلمی خیلی علاقه داشتم و متاسفانه انشا را از مدارس برداشته اند و دانش آموزان نمی توانند متنی از خودشان بنویسند چون انشا را در مدارس برداشته اند. دوست داشتم معلم ادبیات شوم و حافظ، سعدی و فردوسی را تفسیر کنم. شاید هم کارگر بنا می شدم با پدرم و استاد خوبی می شدم.


برای فرداهای خودت برنامه خاصی دارید؟
من به دیروز فکر نمی کنم که بر آن غبطه بخورم چون دیروز رفت و زیاد هم به فکر آینده نیستم چون آینده هنوز نیامده، من در حال زندگی می‌کنم که حالم بتواند فردایم را بسازد. آینده به تهران می روم و کارهای بزرگ انجام می دهم و هیچ وقت بوشهر را فراموش نخواهم کرد.دوست داشتی در دنیا جای چه کسی باشی؟

دوست داشتم شبیه دو شخصیت  بزرگ باشم. در آواز، استاد شجریان و عبدالباسط باشم و در بازیگری مثل چارلی چاپلین باشم.نگاهت فقط به تلویزیون است یا اینکه دوست دارید گام بلندتر بردارید؟
من پنج فیلم سینمایی در کارنامه ام است و سه تاش در بوشهر پر شده است و روبروی فریبرز عرب نیا بازی کرده ام و ایشان را با موتورسیکلت به منزلمان بردم و دی عباس به آن گِمنه داد همانکه بعد ها در سریال مختارنامه ،مختار بزرگ شد. من دوست دارم وارد قاب جعبه جادویی بالاتر از آن چیزی که فکرش را میکنم باشم.



تلویزیون یا سینما، کدام را بیشتر دوست دارید؟
تلویزیون، چون پخش زنده است چون با مردم حرف میزنم.یکی از خاطرات شیرین خودت از پشت صحنه را تعریف کن برای مخاطبینت ؟

نمایش الله بزن بارون را تمام کرده بودم، ممدو اولین کسی بود که خرس شد و فردا شبش گفتند چه کسی می آید دعای باران کند در بنک، گفتند مدی‌. من این نمایش را اجرا کردم و نقش غلو را بازی کردم کسی که خرس می شد و مریض شد و شب در دره ماند تا باران ببارد و همان شب در بنک باران آمد. من خرس شدم یک نفر از ترک زبان هایی که آنجا بود گفت: کجاست میخواهم غلو را ببینم همه با ماشین بسیج بنک رفته بودند و فقط من مانده بودم وسایل را جمع می کردم، اون آقای ترک با موتور بود، گفتم من را تا سر جاده برسان خودم می گویم که غلو چه کسی بوده. گفت من آمده ام غلو را ببینم، گفتم عامو غلو ول کنا بیو تا بریم. من پشت سرش نشسته بودم نه لامپ جلو داشت و نه عقب من را تا بنک اورد و باهم حرف میزدیم وقتی زیر نور پیاده شدیم گفتم غلو خودم هستم و باور نمی کرد غلو باشم‌.



کی پدرت را خیلی خوشحال کردی؟

اولین باری که از شبکه بوشهر پخش شدم برنامه صبح های جمعه ای بود من‌اولین بار پخش فوتبال طنز کردم در دیر با حسن مختار زاده ضبط شد. سال ۱۳۷۵ تلویزیون پخش می کرد و تلفن تازه بنک امده بود و به پدرم گفتم امروز برنامه من را پخش می کنند، تلویزیون به زور خشه بوشهر را می گرفت و همه خونه ما جمع بودند، تنها روزی که نمایش خودم را ندیدم همان روز بود. پدرم وقتی من را دید بلند شد و به اتاق دیگر رفت گوشی را برداشت کد بردخون را گرفت و به پسر عموهایش زنگ زد، کد سعدآباد را گرفت و زنگ زد و گفت پسر من را تلویزیون نشان می دهد و شما نگاه کنید، پدرم گفت زود زود شبکه بوشهر را بگیرید پدرم برگشت و نمایش تمام شده بود و گفت: "آخی مو ندیدمش". آن نمایش را نه من دیدم و نه پدرم دید و هیچوقت فراموش نمیکنم و دزدکی من زنگ می زد که من نفهمم. (گریه می کند)مادرت (دی عباس) برای موفقیت کارات دعا هم می کند؟

 صد درصد. دعاهای مادرم برای من در تمام دوران زندگی به خصوص از زمانی که وارد دنیای هنر شدم، همیشه برای من اثر بخش بوده است و باعث شده که در این عرصه موفق باشم و من اگر موفقیتی تا امروز به دست آوردم بخاطر دعاهای خیر پدر و مادر بوده و همچنین مردم بوده است که این موضوع به من انرژی خیلی زیادی می دهد.



یادت میاد وقتی که مادرت( دی عباس) از ته دل خندید چه زمانی بود ؟

 سال ۱۳۶۶ در مدرسه، دوره راهنمایی بودیم و می خواستیم تئاتر اجرا کنیم و از همه بچه ها هم خواسته بودند که والدینشون رو هم به این دیدن این تئاتر بیارن، که اتفاقا من در آن تئاتر، نقشی داشتم که با موهای خیلی به هم ریخته و وز کرده با پنجه های فلج شده و من آن قدر نقش خودم رو خوب بازی کرده بودم توی اون تئاتر و تغییر ظاهر داده بودم که مادرم من رو نشناخته بود و وقتی که اومدم خونه، مادرم داشت از اون تئاتر و مردی که موهای به هم ریخته داشت تعریف می کرد، بهش گفتم که اون مرد من بودم و اولش اصلا باور نکرد ولی بعدش که خواهر و برادرهام موضوع رو بهش گفته بودند، متوجه شد و اون روز کلی از ته دل خندید.آیا مادرت حرفه ی شما رو دوست دارد؟
یکی از مشوقین من برای این کارم مادرم هست که همیشه به من میگه تو با این کارهای طنزی که انجام می دهی و دل مردم رو شاد می کنی باعث می شوی که مردم تو رو دوست داشته باشند و برای تو احترام قائل شوند و در مقابل آن تو هم برای آن ها احترام قائل شو حتی اگه شده به نشانه احترام جلو آن ها خم شوی این کار را انجام بده.



مردم بنک چقدر در زمینه هنر به شما کمک کردند؟
در واقع مردم بنک برای موفقیتم در زمینه هنری همیشه کمک حال من بوده اند و آن زمانی که با رؤیاهای کودکی ام برای بازیگری، همه مساجد و حسینیه ها پر می شد از این مردم‌ برای تماشای اجراهای طنز من می آمدند. در همان ابتدای کاراین موضوع حس خوبی به من انتقال می داد.آیا مردم بنک برای موفقیت شما تا حالا مراسم بزرگداشتی برگزار کرده اند؟

زمانی که برای اجرای استندآپ کمدی در مسابقات کشوری به عنوان مجری برتر انتخاب شدم و مقام آوردم، به هنگام بازگشت و در ورودی شهر بنک برای من مراسم استقبال خوبی را تدارک دیدند و همان جا به صورت ویژه از من تجلیل به عمل آورده شد و بخاطر همین کارها هست که من برای آن ها احترام خاصی قائلم و مردم بنک نیز عجیب من را دوست دارند و فکر می کنم من اولین کسی هستم که نام بنک را سر زبان ها انداختم چون قبل از آن کسی بنک را نمی شناخت.آقای غلامی، چه زمانی دچار یاس و نا امیدی شدید؟

من به شخصه روزی که پدرم از دنیا رفت میشه گفت که از زندگی نا امید شدم ولی با این وجود، آن روز سعی می کردم کسانی که متوجه موضوع نشده بودند را با خنده یا حتی با تعریف کردن یک جوک جوابشون رو بدهم تا کمتر آن حس ناخوشایند عزا و عزاداری به آن ها انتقال داده شود.دلگیری و ناراحتی شما بیشتر بابت چه موضوعی بوده و اینکه شما از کسی دلگیر هم شدید؟

 در واقع من از یکی دو نفر از دوستان قدیمی و یکی دونفر از دوستان جدیدم و کسانی که دیگر دوست نیستند، زیاد دلگیر و ناراحت شدم ولی بخاطر یک سری مسائل گذشت می کنم  و آن ها را می بخشم ولی تا به امروز از اون ها دلگیر هستم ولی فراموش نمی کنم .


و همچنین در مورد رفتن پدرم هم عرض کنم که از ته قلب بابت رفتنشون ناراحت شدم و سعی کردم که بابت آن نا امید نشوم و همه چیز را سپردم به خدا و تا الان هم که در همه زمینه ها خدا پشت و پناه من بوده است ولی افسوس می خورم که نتوانستم از توانایی های پدرم بهره لازم را ببرم چرا که خیلی زود از بین ما رفت و حتی فکرش را هم نمی کردم که او برود، اگر می بود می توانستم بیشتر از وجود او‌ استفاده کنم.حس کردی تا حالا خانواده ات به شما و هنر شما افتخار کنند؟

افتخار چیزی هست که به این راحتی به دست نمی آید و من به صورت مداوم از طرف خانواده (برادرهام و خواهرم) در بین مردم مورد تعریف و تمجید قرار می گیرم.



چگونه اجراهای خودت را از استان به سطح کشور رساندید؟

سال ۱۳۷۱ وقتی که آقای واحدی مجری توانمند آن زمان کشور و برنامه صبح به خیر ایران برای اجرا زنده به کنگان آمده بودند و به همراه هم برنامه صبح بخیر ایران را در کنگان اجرا کردیم، همان موقع به من گفت که تو می توانی مجری خوب و‌ توانمندی شوی و می توانی بیایی تهران و آنجا پیشرفت کنی که بعد از آن در اهواز به اتفاق آقای دکتر کیوان لطفی برای اجرای طنز رفته بودیم که در آنجا آقای سیاوش مفیدی بازیگر طنز خنده بازار، کار من را دید و‌ پسندید و همان جا از من دعوت کردند که بیام تهران برای همکاری با آن ها در یک برنامه طنز با نام دست به نقد از شبکه نسیم.بهترین توانمندی حسن غلامی چیست؟

قطعا بزرگترین توانمندی من "خنداندن "مردم هست که با انجام آن می توانم آن ها را اگر هم شده برای مدت کوتاهی شاد و خوشحال کنم.شما با وجود چنین توانایی (شاد کردن مردم) با چه کمبودی در وجود خودت روبرو هستی؟

 فکر کنم باز هم خنداندن و شاد کردن مردم هست که خیلی کم در اجتماع و بین مردم وجود دارد ولی آن کمبودی که در وجود خودم احساس می کنم ایفای نقش و بازی کردن در یک فیلم بزرگ سینمایی و همچنین بازیگری در یک سریال تلویزیونی طنز هست چون من برای این کار ساخته شده ام و آن قدر قوی شده ام که بتوانم در تلویزیون استانی و حتی کشوری به صورت مسلط برنامه اجرا کنم و به قول معروف با طنز خودم تلویزیون را منفجر کنم، بخاطر اینکه خیلی نویسندگی انجام دادم و تمرین کرده ام و الان هم خیلی قوی تر شده ام که این موضوع خود می تواند شاخصه خوبی برای یک مجری طنز باشد.


فعالیت خود با صدا و سیمای مرکز بوشهر را از چه زمانی آغاز کردی؟

 از سال ۱۳۷۲ به صورت غیر رسمی وقتی که صبح های جمعه از شبکه سراسری یک سیما برنامه های مربوط به استان بوشهر پخش می شد ولی به طور رسمی الان نزدیک به ۱۸ سال هست که با تلویزیون بوشهر کار می کنم و فعالیت دارم.



زیباترین خاطره ای که از تلویزیون به یاد دارید را عنوان کنید؟
یکی از زیباترین خاطراتم در تلویزیون برمی گرده به یک شب و اجرای زنده با شاهین بهرام نژاد در برنامه شونشینی که مجبور بودم با موتور سیکلت از خیابان سنگی خودمو برسونم به محل اجرای برنامه و شاهین بهرام نژاد که مدام زنگ می زد و پیگیر اومدن من بود و از طرفی بخاطر این عجله ای که داشتم برای شروع برنامه همه موهای من بخاطر وزیدن باد و سوار شدن با موتور سیکلت اون شب در مسیر اومدن به محل اجرای برنامه حسابی به هم ریخته شده بود مجبور شدم بخاطر نداشتن وقت کافی برای آماده شدن قبل از اجرای زنده، نمایشی تدارک ببینم و همان جا اجرا کنم. از کارگردان برنامه اجازه گرفتم که تصویربردار اول، از نمای بسته ی موهای وز شده ی من شروع کند و من از موهای خودم بازی گرفتم و فضای طنز خوبی ایجاد شد. این خاطره هنوز در ذهنم باقی مانده است.
یکی دیگر از خاطرات تلویزیونی من بر می گردد به یک خانمی که از کشور کویت آمده بود به محل اجرای برنامه زنده ما در صدا و سیما که بتواند در آنجا من را ببیند و موقعی که گفت در کویت و دیگر کشور های عربی همه مردم در آنجا برنامه شما را می بینند و لذت می برند که این موضوع را وقتی شنیدم کلی خوشحال شدم.چه زمانی وارد دنیای فیلم و سینما شدید؟
سال ۱۳۷۱ با بازی در فیلم " مرد پنجم " ساخته سید محسن شهابی و کیانوش عیاری اولین فیلم سینمایی خودم را بازی کردم.آخرین فیلم سینمایی که کار کردی کدام فیلم بود؟
فیلم "مروا " اثر کریم فائقیانارتباط و مراوده شما با بزرگان موسیقی، ورزش و هنر در عرصه ملی چگونه شکل گرفت؟

سال ۱۳۶۹ وقتی که مشکلات مالی زیادی داشتم و می خواستم برای انجام تست بازیگری نزد بزرگان سینمای ایران یعنی داریوش ارجمند و علیرضا خمسه، روانه تهران شوم که در آنجا بین همه شرکت کنندگان برای تست، نفر چهارم شدم ولی بخاطر کمبود منابع مالی نتوانستم تهران بمانم و برگشتم ولی دوباره از سال ۱۳۷۳ برای ادامه کارهای هنری و بازیگری به پارسا فیلم رفتم و در آنجا افرادی مثل علی صادقی، زیبا بروفه، مهدی امینی خواه، ترانه علیدوستی و نصرالله رادش حضور داشتند و با آن ها از نزدیک آشنا شدم که این دیدارها اولین جرقه ای بود که در عرصه سینما و هنر در من زده شد و در ادامه کار توانستم افراد بیشتری از جمله محمد علی کشاورز، جمشید مشایخی ، آتیلا پسیانی و رضا کیانیان را آنجا ببینم و از نزدیک با آن ها هم صحبت شوم و ارتباط بگیرم . همچنین سابقه این دیدار ها را در زمینه ورزش نیز می توان به آشنایی با بزرگان فوتبال ایران یعنی علی پروین و ناصر حجازی و در کشتی با محسن فرحوشی و محمد علی صنعتکاران اشاره نمود که چون آرزو و علاقه داشتم از نزدیک آن ها را ببینم و با آن ها آشنا شوم، این امر محقق شد.





در دنیای موسیقی نیز توانستم با اساتید این رشته در ایران یعنی استاد جلیل شهناز و استاد فرهنگ شریف و همچنین محسن کیانی عزیز و همایون شجریان را ببینم و با آن ها ارتباط بگیرم و با استاد همایون خرم نیز مصاحبه ای انجام دهم که تا سال ها در ذهن من باقی مانده است.احساس غم و ناراحتی مردم را در چه چیزی می دانید؟

من حس غمگین مردم و ناراحتی آن ها را در مشکلات مالی و معیشتی آن ها می بینم چون خودم همه این مشکلات را در زندگی شخصی ام از نزدیک لمس و احساس کردم و با آن ها آشنایی دارم.


دوست داری از بین مشکلات عمده جوانان( ازدواج، مسکن و‌ اشتغال) کدام یک را حل می کردی؟

اگر می توانستم کاری انجام دهم قطعا مسئله اشتغال جوانان برای من در اولویت قرار داشت چرا که با داشتن شغل آن دو مورد دیگر یعنی مسکن و ازدواج نیز تا حدودی قابل حل است.عامل موفقیت و رشد شما در دنیای هنر چیست که اینگونه پیشرفت کرده اید؟

من عامل اصلی موفقیت خودم را در عرصه هنر، دعای خیر مردم می دانم که همیشه پشت و پناه من بوده است و ارتباط خوبی که با مردم داشته ام و بخاطر همین مورد هست به هر جا که می روم و‌ وارد هر شهری که می شوم مردم آنجا من را حسابی تحویل می گیرند و از من میزبانی خوبی به عمل می آورند که این مهم می تواند نشات گرفته از همان موضوع مردم داری و‌ مهمان نوازی من و اعضای خانواده ما باشد که همیشه در انجام کار خیر و ثواب پیش قدم بوده ایم و اگر کار خیری هم انجام داده ایم بخاطر ثواب نبوده چون خدا به ثواب نیازی ندارد.بزرگترین "درد " و "خوشحالی"شما چه موضوعی است؟

اولا اینکه بزرگترین درد من، درد اجتماع است و همان مسئله فقیری و نداری عده ای از مردم عزیز کشورم که این موضوع به شدت من را ناراحت می کند.
و در نقطه مقابل آن وقتی که می بینم مردم از ته دل می خندند، این خود می تواند بزرگترین خوشحالی من باشد چرا که وقتی مردم می خندند می توانیم یک جامعه سالم و شاداب و به دور از تنش داشته باشیم که با هیچ ثروتی قابل خریدن نیست.آیا تا حالا این موضوع برای شما پیش آمده بخاطر کاری که انجام می دهی باعث خیر بشوید و کمک کنید به خانواده ای که درگیر زندان هست و در واقع به نوعی راهگشا شوید؟

 خب بعضی مواقع بخاطر مشکلاتی که بین مردم بوجود می آید مجبور می شویم که مداخله کنیم و مشکلات پیش آمده را حل و فصل نمائیم و بعضی مواقع خانواده ای که گرفتار قتل غیرعمد شده را بخاطر نیاز داشتن به پول زیاد، کمک کردیم تا از این شرایط خارج شود و مشکلش برطرف گردد، در جاهای دیگر نیز کمک های زیادی به زنان بی سرپرست خانوار و همچنین فقرا انجام دادیم چرا که با گذشت از یکدیگر خداوند می فرماید به هم نوعان خود نیکی کنید، ما بی توجه نیستیم.به کدام ساز "محلی "و "ملی " در کشور خودمان بیشتر علاقه دارید؟

به نی انبان و دیره بنکی در رده سازهای محلی علاقه خاصی دارم و در رده سازهای ملی نیز به تار و سه تار، ویولون و سنتور خیلی علاقه مند هستم.



در ایران چه خواننده ای را دوست دارید؟

برای استاد محمدرضا شجریان احترام خاصی قائل هستم و‌همچنین اساتید ارزشمند دیگر؛ یعنی استاد بنان، استاد محمودی خوانساری و همچنین استاد قوامی را خیلی قبول دارم و کارهای آن ها را دنبال می کنم.


دو نفر از خوانندگان خارجی که دوست دارید را نام ببرید.
عبدالحلیم حافظ و لارسن خواننده بریتانیایی.نظرت در مورد "نزار القطری" چیست؟

ایشان یکی از مداحانی است که حرفه خود را به خوبی دنبال می کند ولی شعر هایی که در مداحی خود از آن ها استفاده می کند، شعرهای پدر مرحومم هستند که با دوستانش از  سال های ۴۲ تا ۴۵ در کنگان می خواندند و اجرا می کردند و حرکاتش نیز حین اجرای مداحی برگرفته از حرکات آن ها در آن زمان است.



ورزشکاران محبوب داخل و خارج از کشور شما چه کسانی  هستند؟

در داخل کشور، علی کریمی و ناصر حجازی را بخاطر اینکه مردمی بوده اند را دوست دارم و با محمد نوازی، محمد برزگر و‌ رضا جباری و‌حسن خان محمدی هم دوست صمیمی هستم.
از خارجی ها هم نعیم سلیمان اوغلو -کارل لوئیس ( دونده بزرگ آمریکایی) و کریستیانو رونالدو از ورزشکاران محبوب من هستند.بازیگران و هنرپیشه های مورد علاقه ات در عرصه تئاتر و سینما چه کسانی هستند؟

در طنز، کارهای مهران مدیری، رضا عطاران و الهام صدر را می پسندم.

در کارهای سینمایی و فیلم؛ محمد علی کشاورز، استاد جمشید مشایخی، پرویز پرستویی، جمشید هاشم پور و اکبر عبدی و همچنین بهرام رادان را خیلی د‌وست دارم و کارهای آن ها را به طرز عمیقی دنبال می کنم.


اگر قصد ازدواج داشتید دوست دارید کجا مراسم ازدواجت برگزار شود؟

دوست دارم در بنک جشن ازدواجم برگزار شود که فکر کنم شلوغ ترین عروسی تاریخ شود. (می خندد)به چه ورزشی بیشتر علاقه دارید؟

به فوتبال خیلی علاقه مند هستم و در حال حاضر نیز عضو تیم رسانه فوتبال بوشهر هستم که بعضی مواقع نیز مسابقاتی را برگزار می کنیم و‌ من هم در آن حضور دارم. این انرژی مضاعف خودت را از کجا می گیری؟

من تمام انرژی خودم را از خداوند می گیرم به دلیل اعتقاد راسخی که به آن دارم و سعی می کنم همیشه ارتباط خودم با خدا را حفظ کنم و فراموش کار نباشم و اینجوری نباشد که خداوند را فقط هنگام سختی ها طلب کنیم، بلکه باید در همه حال و شرایط شکرگزار خداوند منان باشیم. کدام شخصیت حماسی ، مذهبی را دوست دارید؟

من دوست دارم آزادی و آزادگی را تجربه کنم و از این حیث شخصیت حر بن الریاحی را خیلی دوست دارم.بهترین فیلم سینمایی ایرانی‌ و خارجی که تا به حال دیده اید کدام فیلم بوده است؟

فیلم "مادر" ساخته علی حاتمی در ایران را می پسندم.

از بین فیلم های خارجی نیز؛ "پاپیون" و "دو هاف تایم در جهنم" را خیلی دوست دارم.



کدام شهر ایران را خیلی دوست داری؟

بوشهر و آبادان را شدیدا دوست دارم. و بی شک شهر خودم بنکنام سه چهره جذاب و هنری آبادان را نام ببرید؟
ناصر تقوایی، حبیب احمد زاده و امیر نادری و همچنین محمود جهان.لطف کنید نظر خودتان را در مورد کلماتی که مطرح می شود را خیلی کوتاه بیان کنید:

 
دکتر علی شریعتی: کتاب هایشان را علاقه دارم و مطالعه می کنم.
استاد مطهری: از کوچکی با کتاب هایش مانوس بوده ام
آیت اله سید حسن خمینی: دوستشان دارم.
سید محمد خاتمی: محبوب قلب ها و کسی که دنیای زیبا و جدیدی را برای ایرانیان به ارمغان آورد.
استاد فرشچیان: هنر معاصر زنده ایران.
عباس کیارستمی: مردی که زیاد می دانست.
آیدین آغداشلو: هنرمندی بزرگ، نقاش و گرافیستی منحصر بفرد
سوسن تسلیمی: بازیگر درون گرا
بهرام بیضایی: فیلم نامه نویس خیلی قوی و‌ پله ترقی تئاتر ایران.
ابراهیم همت: افتخار هشت سال دفاع مقدس.
سید مرتضی آوینی: شهید قلم ایران.
روایت فتح: تداعی کننده خاطرات مقاومت رزمندگان ایران در جنگ تحمیلی برای نسل جوان.
کربلا: حیران و متعجب از زیارت امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع).
حربن الریاحی: یک تاریخ و الگو در زندگی شخصی من.دوست داری چه صحبتی با مردم داشته باشی؟

اولا اینکه به آن ها بگویم خیلی دوستتون دارم و اگر توجه شما به من نبود تا الان من حسن غلامی نبودم و در مرحله بعد نیز عرض کنم که تلاش کنند و زحمت بکشند و به همنوعان خودشان کمک کنند و از یکدیگر دستگیری نمایند.

و حرف دل من به مردم این است که بخندند و یکدیگر را بخندانند و دوست دارم که هیچ وقت تبسم و خنده از روی لبانشان ترک نشود و در واقع خنده مثل دارویی باشد برای آن ها که نیازی به تجویز کردن از طرف کسی نداشته باشد. به عنوان یک آدم مجرب در کار طنز و خنده اگر بخواهی به یک نفر یا یک خانواده ای توصیه کنی که زندگی بدون تنش و آرام تری را در ادامه راه خود تجربه کنند چه خواهی گفت؟

به آن ها خواهم گفت که در زندگی شخصی خود به حرف دیگران اهمیتی ندهند چون اگر این چنین باشد نمی توانند موفق عمل کنند و از زندگی روزمره خود عقب خواهند ماند،  در آن صورت خواهد بود که زندگی موفق تری را تجربه خواهند نمود.

[کد خبر:AJ29599]
پايگاه خبري تحليلي آينه ي جم


نوشتن دیدگاه

گزارش تصویری

تصاویر/ زندگی در تار و پودِ تنبور

تصاویر/ زندگی در تار و پودِ تنبور

 زندگی در تار و پودِ تنبور

برداشت طلای سرخ در دامنه های زاگرس/تصاویر

برداشت طلای سرخ در دامنه های زاگرس/تصاویر

برداشت طلای سرخ در دامنه های زاگرس

جدیدترین مطالب