
آینه جم-یادداشتی از غلامعلی بدخشان
روزی روزگاری، در گسترهی آفتابسوختهی جنوب، مشعلی بر دوش آسمان گذاشتند. جم، دیار گاز و غیرت، سرزمین پُرتپشِ شراره و شعله، میزبان پالایشگاهی شد که نامش با شکوهترین عنوانها را یدک کشید؛ بزرگترین پالایشگاه گاز خاورمیانه.
در آن سالها، چاههای نار و کنگان چون دلهایی جوشان، گاز را با صلابت و فریاد از دل زمین به آسمان میفرستادند. تولید روزانهاش، به رکورد ۱۳۰ میلیون مترمکعب رسید؛ انگار زمینِ خشک و تشنه، به معجزهای زنده شده بود. اما افسوس... امروز که سیوشش سال از آن آغاز گذشته، دیگر رمقی در آن چاهها نمانده، کفگیر تولید به ته دیگ خورده و افسانهی گاز رو به پایان است... ولی جادهای که قرار بود روح این صنعت را به جان مردم پیوند دهد، هنوز در خم پیچِ اول، مانده است.
جادهی جم ـ پالایشگاه، دیگر یک مسیر نیست؛ تکهای از دوزخ است بر خاک جنوب. جادهای که هر هفته جان میگیرد، خانوادهای را داغدار میکند، و آهنپارهای دیگر به خاک میافکند. گویی عزرائیل، سایهاش را بر این مسیر گسترده و هر روز، نامی تازه در دفتر مرگ ثبت میشود.
آیا سیوشش سال کافی نیست؟ آیا عزمی راسخ نمیطلبد تا جادهای که جانها را میبلعد، به مسیر امن حیات بدل گردد؟ روزگاری میگفتند: معارض دارد! اما آن نیز پایان یافت. بههمت والای صلحیاران دادگستری، بزرگان شورا و خیراندیشان بخش، دیوارهای اختلاف فرو ریخت و زمین، آشتی را تجربه کرد. امروز، نه مانعی مانده و نه بهانهای پذیرفتنی.
اما عجیب است! پروژهای کمتر از ۲۰ کیلومتر، همچنان در خواب است، لاکپشتی، کُند و خسته! و در این میان، جانهای بیگناه تاوان لجاجت و بیبرنامگی را میپردازند. مادرانی که فرزند نتوانستند بزرگ کنند، کودکانی که برگهی امتحانشان را با دست شکسته نوشتند، جوانانی که آرزوهایشان در شعلهی خودرو سوخت...
ای وجدانهای خفته! ای مسئولان بلندپایه! صدای فریاد این جاده را نمیشنوید؟
جناب دادستان بزرگوار! اکنون زمان برخاستن است، زمان آنکه در مقام حامی حقوق عامه، با قاطعیت و غیرت ورود نمایید. نگذارید خاکستر رؤیاهای یک شهر، همچنان در پیچهای بیپایان این جاده بر باد رود.
ما خواستار عدالتیم، خواستار جادهایم که نه به جهنم، بلکه به آیندهای روشن ختم شود.
[کد خبر:AJ50284]