آینه جم/ حسن مختارزاده
پس از حسابوکتابهای بسیار، بالا و پایین کردن خرج و مخارج، چونه زدنهای مکرر با وجدان، اعتراض شدید خانه و خانواده، تفاهمنامهای مفصل در آشپزخانه (نه در عمان و نه در سوئیس!)، و در آخر گرفتنِ سرِ کتاب، صبح جمعهای راهی بازار ماهیفروشها شدم. بلکم موفق شوم به اندازهی سهچهار دانه میگو یا گوشِ شیطون کر، برای جماعت خانواده، خرید کنم؛ چرا که جمعه است و خوردن قلیهی ماهی یا میگو در جمع خانواده ثواب دارد. واقعاً ثواب دارد، هرچند بویِ سحکِ آن، خود حدیثی است.
خلاصه، خیال کردم من تنها زرنگم که سحرگاهان هلهلک به بازار رسیدهام. اما ای داد و بیداد! بسی جماعت آمده بودند تا فیض قلیه را ببرند. مشتاقان زیارتِ جناب ماهی و میگو، تند و دستپاچه سر به اطراف میدوختیم و چشم به هر گوشهای میدواندیم، اما دیدیم که ای دل غافل، ماهیفروشان مثل روانشناسان، از قیافهی ما میفهمند که قدّ ما کوتاه و خرما بر نخیل است؛ لذا چندان تحویلمان نمیگیرند و ماهیها را بر طاقچهی بالا چیدهاند و ما را به سوی دیگر روانه میکنند.
از آن سو، ماهیها هم بیشتر از ما رو برمیگرداندند. ماهی شیر و قباد و سُخله و هامور که تازه پروتز و لاک زده بودند، احدی را تحویل نمیگرفتند؛ انگار که ما بوی سحک میدهیم. نه فقط تحویل نمیگرفتند، که گهگاه خندهای تمسخرآمیز بر لب داشتند از باب سوزاندنِ ما. اما صحنهی غمانگیزتر، روبرو شدن با جناب مستطاب میگو بود. همه دورش جمع شده و در مدحش شعر میسرودند؛ او اما بیاعتنا به همه، پشت کرده و با میگوی دیگری سرگوشی و بگو بخند داشت. خانم میگو میگفت: «خودم آدمهای خودم را میشناسم، واتساپ دارم، خبرشان کردم بیایند. شما هم دوروبر ما را خلوت کنید، مگه میگو ندیدید؟!»
میگوها حتی اجازهی عکس سلفی ندادند تا برای اقوامِ شیراز و اصفهان بفرستیم و بگوییم: «دلتان آب بیاید، ما با میگو سلفی داریم!»
گشتم و گشتم و گشتم، تا دست آخر، بر اساس دعاهای بسیار، موفق شدم با نیمکیلو «حشینه» به خانه برگردم. خانم حشینه در راه گفت: «آقاهه! اگر میدانستم با پراید بیکولر آمدی خرید، اصلاً راضی نمیشدم همرات بیام. مردک خسیس!»
نهم مرداد ۱۴۰۵، کنگونِ گرما زده.
[کد خبر:AJ54077]