
آینه جم-طالب مؤذنی
دوره راهنمایی، که با آغاز نوجوانی ام همزمان بود، حساس ترین مقطع زندگی ام بود؛ زمانی که پایه های اخلاقی و اجتماعی ام شکل گرفت. در این دوره، سه معلم و مربی تأثیرگذار، همچون سه ضلع یک مثلث، بنیان های فکری و انسانی ام را پی ریزی کردند و مسیر رشد و موفقیتم را بنیان نهادند: یکی در بعد اخلاقی، دیگری در بعد اجتماعی، و سومی در بعد علمی.
در بعد اخلاقی، آقای اسدالله دانشور، مدیر مدرسه راهنمایی فاضل جمی جم؛ در بعد اجتماعی، آقای حاج علی بابایی، متصدی دفتر این مدرسه؛ و در بعد علمی، آقای حسین گرامی، مربی پرورشی مدرسه و معلم سال پنجم دبستان سلمان فارسی بیدخوار جم، نقش های بی مانند و ماندگاری در زندگی ام ایفا کردند.
آقای بابایی مرا به دنیای اجتماع کشاند. اولین جرقه این تأثیرگذاری در مهرماه سال ۱۳۶۹، در سال سوم راهنمایی، زده شد. او در جلسه ای با اولیای دانشآموزان، با روابط عمومی قوی اش، بخشدار منطقه جم و ریز را دعوت کرد. در آن جلسه، به خاطر جهشی خواندن سال دوم راهنمایی و کسب بالاترین معدل سال اول در شهرستان کنگان، چنان از بنده تعریف کرد که بخشدار تصمیم گرفت برایم حساب بانکی پنج هزار تومانی افتتاح کند: جایزه ای که آن زمان برای یک دانش آموز کوچک، بزرگ بود.
پس از آن، اولیای دیگر هم با محبت و تشویق شان مرا شرمنده کردند. از آن روز، بعضی در کوچه و خیابان از درس و تحصیلم میپرسیدند. احساس می کردم تا حدودی در بعضی از جاها مرا می شناسند. آقای بابایی بارها در مجالس و تریبون های عمومی از حقیر نام می برد و این معرفی ها باعث شد حتی گاهی بعضی مهندسان پالایشگاه جم برای دیدنم به خانه مان بیایند. احساس میکردم دانش آموز یک مدرسه به بزرگی منطقه ام شده ام و باید برای سربلندی منطقه ام، تمام تلاشم را بکنم.
از آن زمان تاکنون ارتباطم با آقای بابایی همچنان به گرمی ادامه داشته و ایشان هنوز با همان مهربانی همیشگی میپرسد: تازگی ها چه دستاورد علمی ای داشتی؟
آقای اسدالله دانشور از همان سال اول راهنمایی، هرچند معلمم نبود و تنها سال سوم معلم عربی مان بود، ولی به عنوان مدیر مدرسه توجه ویژه ای به حقیر داشت. یک روز سر صف صبحگاهی، جلوی همه دانشآموزان با جایزه ای از طرف خودش ازم تقدیر کرد. بار دیگر، کتاب ارزشمند علم و زندگی را بهم هدیه کرد. گهگاه مرا به خلوت می برد، پندهای اخلاقی می داد و از تجربه های دوره تربیت معلمی اش داستان های واقعی تعریف میکرد؛ داستانهایی که درسهای بزرگی برایم داشتند.
بیشترین نگرانی ایشان این بود که مبادا درگیر تفریحات زودگذر و خوشی های آنی دوران نوجوانی شوم. پیام ماندگاری که نصیحت هایش برایم داشت این بود که اگر میخواهی در درس پیشرفت کنی، باید این لذت ها را به تأخیر بیندازی. با دقت زیر نظر داشت با چه کسانی رفت و آمد میکنم؛ نصیحتم میکرد که با هر کسی دوستی نکنم. یک بار هم به مدل موهایم اشاره کرد و گفت باید متناسب با شأن دانشآموزی ام باشد.
وقتی تصمیم گرفتم سال دوم راهنمایی را به صورت جهشی بخوانم، در حالی که بعضی هشدار میدادند ممکن است پایه تحصیلی ام، به ویژه در درس تازه واردی مثل زبان انگلیسی، ضعیف شود، ایشان از معدود کسانی بود که تشویقم کرد و حتی خودش کتاب های سال دوم راهنمایی را برایم تهیه کرد. آنقدر بهم اعتماد داشت که اجازه داد در کلاسهای تقویتی تابستان شرکت نکنم و به جای آن، به اردوی دانش آموزی مشهد بروم؛ هرچند شهریور همان سال باید امتحانات جهشی را میدادم.
اوج پند اخلاقی اش در تابستان پس از پایان سوم راهنمایی بود. در شرایطی که بالاترین معدل شهرستان کنگان را کسب کرده بودم و تنها دانش آموز پذیرفته شده در دبیرستان نمونه امام خمینی بوشهر از شهرستانمان بودم، بهم گفت که در کلاسهای تجدیدی ریاضی شرکت کنم تا غرورم شکسته شود. در حالی که منتظر مهرماه و رفتن به دبیرستان نمونه کنار دانشآموزان برگزیده استان بوشهر بودم، باز هم حس خوبی از این رفتار خاص ایشان داشتم. حرفش را گوش کردم و در آن کلاس ها شرکت کردم.
ارتباطم با این معلم اخلاق و پندآموز همچنان برقرار است. همین تابستان، در حسینیه علی آباد جم، از آن سوی حسینیه مرا دید. در حالی که ادب و احترام به بزرگتر از خودت ایجاب میکرد خودم پیش قدم شوم و به سوی ایشان بروم، ایشان خود با بزرگواری به طرفم آمد و پس از سال ها دوری، با همان مهربانی همیشگی احوالپرسی کرد.
آقای حسین گرامی از زاویه دیگر آن مثلث مرا پرورش می داد: تقویت میلم به ریاضی. شخصیت ایشان ترکیبی از روانشناسی و باهوشی و شجاعت بود و اینکه در یکی دبیرستان های نمونه شیراز درس خوانده بود، برایم جذبه خاصی ایجاد میکرد. خودم از اوایل دوره ابتدایی میل اولیه ای به ریاضی داشتم. شنیدم که مرحوم حاج اکبر بهادری ،شخصیت محترم منطقه، به فرزندانش گفته بود که این پسر آقای مؤذنی کیست که تو هوا حساب می کند، مطمئنم آینده درخشانی دارد. آقای گرامی سال پنجم دبستان که در روستای بیدخوار جم بودیم متوجه میل ریاضی ام شد. بسیاری از زنگ های استراحت کنار تابلو می ایستادیم و درباره مسایل ریاضی بحث میکردیم. در سایر درس ها هم حمایتم می کرد تا جایی که آن سال از همان روستای زادگاه پدرم بالاترین معدل نهایی در مدارس بخش جم و ریز را کسب کردم.
خوشبختانه، سال اول راهنمایی، باز هم ایشان را کنارم داشتم. یک روز مرا به دفتر معلمان برد و از ریاضی ام تعریف کرد. سپس مساله ای ذهنی درباره سن پدر و پسر پرسید: چیزی مثل: اگر سن علی یک سوم سن پدرش باشد و ده سال بعد نصف سن او شود، سن هر یک چقدر است؟ جا خوردم، چون این مساله تو درس های سال اول نبود و بعدها فهمیدم مربوط به سال سوم است. با خودم فکر کردم شاید بلد نباشم و با آن همه تعریف، شرمنده شوم. ولی ناامید نشدم. دو معادله نوشتم و با همان دانشی که از سال اول برای حل مساله معادله یک مجهولی داشتم، اکس را برحسب وای نوشتم(آن زمان ها می گفتم ایکس و ایگرگ). ناگهان جرقه ای به ذهنم خورد که آنها را مساوی هم قرار دهم تا ایگرگ به دست آید و سپس ایکس را پیدا کردم. معلم ریاضی که در بین معلمان بهم خیره شده بود، دیدم که به قول ما جمی ها، آب در چشمانش بازی می کند. خودم هم به معجزه نوشتن ایمان آوردم.
این کارهای آقای گرامی چنان مرا به ریاضی مایل کرد که وقتی به دبیرستان نمونه بوشهر رفتم، تابستان پیش از شروع رشته ریاضی فیزیک، نتوانستم صبر کنم. از بوشهر کتب ریاضی سال بعد را گرفتم و همان تابستان خواندم. همین پیش خوانی نتیجه اش این شد که همان سال، به عنوان یکی از سه عضو برگزیده کلاسمان در مسابقات ریاضی استان شرکت کردم و اول شدیم. با این حال، در دبیرستان نمونه بوشهر، میان مغزهای درخشان بوشهری، دیدم که در برابر دریای استعدادهای آنها قطره ام.
آقای گرامی داشتن واقعا چه تأثیر شگرفی در شکلگیری آینده ام داشت و حالا گرامی داشتن ایشان و دو گرانقدر دیگر آقایان بابایی و دانشور چقدر برایم شیرین است.






















